بی حسی همچنان باقی است. اثرات همان روز هاست. دیگر نه مقاومت میکنم نه مبارزه. به نقطه سومی رسیدم که حس میکنم میتونم تا انتها فقط نظاره گر باشم. از اول هم با سانسور مخالف بودم بخصوص به خود سانسوری. اینجا داره شبیه موزه میشه، موزه ای که دیگه فقط خودت بهش سر میزنی. تو این دوره اینستاگرام و توییتر و ... دیگه کسی حال باز کردن بلاگ ها رو نداره. شاید هم باشند تعداد محدودی ولی دارم فکر میکنم احتمالا این هم مثل 360 یه روز تموم میکنه. چیزی که برام یک مقدار عجیبه اینه که سوشال نتورکر ها از قدیم سر همین جریان، مثل خانه به دوش ها بودند. ازین شبکه به شیکه دیگه ولی الان چند سالیه که از فیسبوک و اینستاگرام میگذره، ولی هیچ صحبتی هم ازش نیست. احتمالا آدم ها خسته شدند. ثبات احتمالا با ارامش همراهه. اصلا چرا گیر دادم به این داستان الان ؟ شاید چون فضا ها عوض شدند، و ما خانه به دوشان شبکه های اجتماعی دیگر جایی نداریم. هنوز هم به نظرم 360بهترین جا بود،چون بر تولید محتوای شخصی ارزش گذاری شده بود.داستان " گا جایی در اطراف فشم" از میلاد از همین سیصد و شصت آمد. دور نیستند خیلی اون سال ها ولی کیفیت زندگی و رنگ و بو خیلی فرق میکرد.
Tuesday, April 19, 2022
Tuesday, February 23, 2021
ناک ..ناک..ناکینگ آن هِون دُر
این برای صدمین یا هزارمین بار است که این پست رو می نویسم و پاک می کنم. هر بار با آغازش به جایی میرسم که پیش خودم میگم نه...نشد.
چند وقتیه که نمیدونم چه بلایی سرم اومده. ولی میدونم هیچی دیگه درست کار نمیکنه. نه حس...نه عقل...نه جسم. اوایل مینوشتم که چه اتفاق هایی افتاده....چه ها گذشته. ولی بعد از مدتی برآیند همه اینها آخر سر کار خودش رو کرد. بی حسی...بی حسی...بی حسی...
همیشه یادمه وقتی به همچین بن بست هایی که تو زندگی می خوردم یه کاری می کردم که این مُد تغییر می کرد. ولی این سری موتور سوخت. به کل سوخت. حتی ظاهر به افسرده بودن هم خودش کار سختیه. که این هم از حوصله خارجه. قدیما یا کوه میرفتم یا دوچرخه یا سنگنوردی .... یا هیچ کدوم ..دیدن یه دوست، همه اینها باعث می شد اون حال عوض بشه و بگم ایول برم دنبال باقیش. ولی الان همه چی صفر شده. از معنی، از حرکت، از حس... کرونا که گرفته بودم هم همین طوری بود. دنیای رنگی بدون بو و مزه. من بهش میگفتم دنیای رنگی سیاه سپید. از بافت غذا میفهمیدم غذا خوشمزه است یا نه. خیلی مسخره است البته به نظرم... قهوه رو آسیاب کردی، دم کردی... فقط حس میکنی گرمه. انگار داری آبجوش میخوری. بعد کرونا فکر کردم مرگ چقدر برامون بی ارزش شده.. هر چقدر جلو تر میریم بی ارزش و بی ارزش تر میشه. انگار دیگه هیچی اون ابهت قبل رو نداره. یبار شمردم تمام صحنه هایی که از بچگی اتفاق افتاده بود. اون 40 شبی که میرفتم بیمارستان آمپول میزدم هر شب تو 5 سالگی...یا عمل بعدش... افتادن از طبقه اول خونه زنبق مون. دوباره مریضی 11 سالگیم. زمین خوردن با دوچرخه وبلک اوت بعدش. دیواره اسون و ...
Tuesday, July 21, 2020
Saturday, July 11, 2020
اسطوره ای به نام " ساعت چنده"
"ساعت چنده" روح
سرگردان محله ما بود. همه "ساعت چنده" رو می دیدند ولی هیچ کس نه اسمی
از اون می دونست نه نشونی، محل کاری، بچه ای یا زنی...
در چهار فصل سال با
یک دست کت و شلوار و همیشه تمیز و مرتب در کوچه، خیابان، وسط شهر، دیده می شد. با
هیچ احد و ناسی هم حرف نمی زد. خیلی وقت ها که ما از مدرسه تعطیل می شدیم، می
دیدیم " ساعت چنده" در حال رفتن به سمت بامه. بچه ها بلند داد می زدند،
ساااااعت چنننده؟ و اون موقع بود که کیفش رو میذاشت زمین و بزرگترین سنگی که
میتونست بر میداشت و سمت هر کسی که داد زده بود می دوید و سنگ و کلوخ و یا هر چی
که دم دستش بود رو پرت می کرد. اگر خوش شانس بود فرار می کرد وگرنه اگر گیر "
ساعت چنده" میوفتاد، با یه کتک مفصل از خجالتش در میومد. انصافا یکی از صحنه
های ترسناک و پر آدرنالین اون دوران همین حرکت " ساعت چنده" بود. برای
همین ما بهش می گفتیم " ساعت چنده" . بزرگتر هم که شدیم فرقی نمی کرد.
یادمه یه سری یکی از بچه ها از پشت فرمون داد زد، سااااعت چنننده؟ اونم نا مردی نکرد و یه کلوخ گنده برداشت و پرت
کرد سمت شیشه عقب ماشینش. ولی شانس آورد که کلوخ باز شد و ترکید و شیشه چیزی نشد. ساعت
چنده آلونکی داشت پایین بام، وسط دره. یه اتاقک خیلی کوچیک 0.5 در 2 متر. بعضی شب
ها میومد و اونجا میموند. بچه ها به آلونکش سر زده بودند و می گفتند یه چراغ نفتی کوچیک و یکمی سیب زمینی پیاز و یه
مقدار کتاب داشت. عجیب ترین قسمت این آدم این بود که با برف های سنگینی که میومد
چجوری اونجا با 1 متر برف و تو اون سرما زمستون اونجا میموند. البته دائم تو اون
آلونک زندگی نمی کرد. بعضی شب ها می دیدم
راه خاکی بام که ما بهش میگیم جلجتا، میرفت بالا سمت آلونکش. تا اینکه یه روز اومدن
راه بام رو لودر انداختن و جاده رو باز کردن و خونه " ساعت چنده" رفت
زیر خرواری خاک. دیگه خیلی به ندرت می دیدیمش. من چند بار پشت شیشه اتوبوس سمت راه
آهن دیدمش.
این هم تنها عکس موجود از " ساعت
چنده" است که یکی از دوستانم روزبه شهرستانی ازش گرفته.
@roozshah
Saturday, September 10, 2016
. بدون هیچ دلیل و
منطقی امشب از این نقطه سر در آوردم
اثرات بی خوابی است. یا بهتر بگویم دلش نمی
خواهد بخوابد. مثل موتور ماشینی که کیلومتر ها حرکت کرده و نمی شود یک ضرب خاموشش
کرد. باید صبر کرد، آرام آرام خنک شود. تا خاموش شود. شاید هم تغییری کرده و باید
منتظر شد. ولی نشانه هایش عمیق و واضح است. مثل عمل جراحی که دوره نقاحت می خواهد.
تا خوب شود و مثل قبل کار کند. ولی انگار این سری جراحیش مفصل بوده.مثل زمانی که
رابط بین دو نیمکره مغز قطع شده باشد و به
جایش چندین انشعاب دیگر کار گذاشته باشند. خیلی از خاطرات که نه چندان دور هم نیستند، محو
شده و در عوض آدم هایی که سالیان زیادی است که از دیدنشان می گذرد پر رنگ شده اند.
نه تنها پر رنگ شده اند بلکه منتظر بوده اند تا دراین زمان وارد شوند. شاید هم
اثرات تغییر فصل باشد. سرما برای موتور های داغ بهترین نعمت است. البته گرمای
تابستان هم لطف خودش را دارد. شاید با این گرمای مضاعف سلول های مغزمان را دناتوره
می کند و باعث فراموشی خاطرات نه چندان دور می شود. ولی سرما و خنکی بهانه ایست
برای جمع شدن دوباره برف پرستان. دنیای بالای چهار هزار متر....در هوای رقیق.
Friday, January 16, 2015
Sunday, December 21, 2014
Monday, December 15, 2014
"میم" هرگز باز نمی گردد .
امروز شوهر خانوم "میم" به شرکت ما آمد. برافروخته و خشمگین وارد شرکت شد . به دنبال مدیر عامل شرکت می گشت که طبق معمول نبود. بعد از آنجا که دم دستش کسی به جز آبدارچی بدبخت شرکت نبود سیلی به صورت بدبخت زد و شروع به داد بیداد کرد : که زن من بدون اجازه سر کار میرفته ، شما ها با زن من رابطه داشتین. من شکایت می کنم . من تو دهن .... خلاصه به زور شوهر خانم میم را به اتاق پسر عمویم بردیم .بعد از خوردن کلی آب و قند بغضش ترکید و لب باز کرد و گفت . بعد از به دنیا آمدن بچه، فیل خانم میم یاد هندوستان می کند و با رفیق درجه 1 آقای شوهر روی هم میریزند . و آقای شوهر مانده با یک بچه... شوهر خانم میم می گفت چند وقت بعد از دوران بارداری خانم میم متوجه رفتار های مشکوک او شده و با پیگیری فهمیده است که نزدیک ترین دوستش با زنش رابطه دارد . طفلی اعصابی برایش باقی نمانده بود . کل دنیا در عرض چند ثانیه بر رویش سقوط کرده بود . می گفت که خانم میم بعد از به دنیا آمدن بچه دچار افسردگی شده بود . به درخواست پزشک ، آقای میم آخر هفته ها دوستان و آشنایانشان را دعوت می کردند تا شاید افسردگی خانم میم تغییری کند . ظاهراً درمان دکتر اثر می کند و خانم میم عاشق رفیق قدیمی آقای شوهر می شود .
پیوست 1 : چند وقتی بود که خانم میم به شرکت ما نمی آمد و ما کلی از ندیدنش خوشحال بودیم.
پیوست 2 : هر کاری کردم نتوانستم با خودم کنار بیایم دیتا خانم میم را به آقای شوهر تحویل دهم.
چهارصد و پنجاه گیگ بلو ری نا قابل
پیوست 1 : چند وقتی بود که خانم میم به شرکت ما نمی آمد و ما کلی از ندیدنش خوشحال بودیم.
پیوست 2 : هر کاری کردم نتوانستم با خودم کنار بیایم دیتا خانم میم را به آقای شوهر تحویل دهم.
چهارصد و پنجاه گیگ بلو ری نا قابل
Subscribe to:
Posts (Atom)





