"ساعت چنده" روح
سرگردان محله ما بود. همه "ساعت چنده" رو می دیدند ولی هیچ کس نه اسمی
از اون می دونست نه نشونی، محل کاری، بچه ای یا زنی...
در چهار فصل سال با
یک دست کت و شلوار و همیشه تمیز و مرتب در کوچه، خیابان، وسط شهر، دیده می شد. با
هیچ احد و ناسی هم حرف نمی زد. خیلی وقت ها که ما از مدرسه تعطیل می شدیم، می
دیدیم " ساعت چنده" در حال رفتن به سمت بامه. بچه ها بلند داد می زدند،
ساااااعت چنننده؟ و اون موقع بود که کیفش رو میذاشت زمین و بزرگترین سنگی که
میتونست بر میداشت و سمت هر کسی که داد زده بود می دوید و سنگ و کلوخ و یا هر چی
که دم دستش بود رو پرت می کرد. اگر خوش شانس بود فرار می کرد وگرنه اگر گیر "
ساعت چنده" میوفتاد، با یه کتک مفصل از خجالتش در میومد. انصافا یکی از صحنه
های ترسناک و پر آدرنالین اون دوران همین حرکت " ساعت چنده" بود. برای
همین ما بهش می گفتیم " ساعت چنده" . بزرگتر هم که شدیم فرقی نمی کرد.
یادمه یه سری یکی از بچه ها از پشت فرمون داد زد، سااااعت چنننده؟ اونم نا مردی نکرد و یه کلوخ گنده برداشت و پرت
کرد سمت شیشه عقب ماشینش. ولی شانس آورد که کلوخ باز شد و ترکید و شیشه چیزی نشد. ساعت
چنده آلونکی داشت پایین بام، وسط دره. یه اتاقک خیلی کوچیک 0.5 در 2 متر. بعضی شب
ها میومد و اونجا میموند. بچه ها به آلونکش سر زده بودند و می گفتند یه چراغ نفتی کوچیک و یکمی سیب زمینی پیاز و یه
مقدار کتاب داشت. عجیب ترین قسمت این آدم این بود که با برف های سنگینی که میومد
چجوری اونجا با 1 متر برف و تو اون سرما زمستون اونجا میموند. البته دائم تو اون
آلونک زندگی نمی کرد. بعضی شب ها می دیدم
راه خاکی بام که ما بهش میگیم جلجتا، میرفت بالا سمت آلونکش. تا اینکه یه روز اومدن
راه بام رو لودر انداختن و جاده رو باز کردن و خونه " ساعت چنده" رفت
زیر خرواری خاک. دیگه خیلی به ندرت می دیدیمش. من چند بار پشت شیشه اتوبوس سمت راه
آهن دیدمش.
این هم تنها عکس موجود از " ساعت
چنده" است که یکی از دوستانم روزبه شهرستانی ازش گرفته.
@roozshah


No comments:
Post a Comment