این برای صدمین یا هزارمین بار است که این پست رو می نویسم و پاک می کنم. هر بار با آغازش به جایی میرسم که پیش خودم میگم نه...نشد.
چند وقتیه که نمیدونم چه بلایی سرم اومده. ولی میدونم هیچی دیگه درست کار نمیکنه. نه حس...نه عقل...نه جسم. اوایل مینوشتم که چه اتفاق هایی افتاده....چه ها گذشته. ولی بعد از مدتی برآیند همه اینها آخر سر کار خودش رو کرد. بی حسی...بی حسی...بی حسی...
همیشه یادمه وقتی به همچین بن بست هایی که تو زندگی می خوردم یه کاری می کردم که این مُد تغییر می کرد. ولی این سری موتور سوخت. به کل سوخت. حتی ظاهر به افسرده بودن هم خودش کار سختیه. که این هم از حوصله خارجه. قدیما یا کوه میرفتم یا دوچرخه یا سنگنوردی .... یا هیچ کدوم ..دیدن یه دوست، همه اینها باعث می شد اون حال عوض بشه و بگم ایول برم دنبال باقیش. ولی الان همه چی صفر شده. از معنی، از حرکت، از حس... کرونا که گرفته بودم هم همین طوری بود. دنیای رنگی بدون بو و مزه. من بهش میگفتم دنیای رنگی سیاه سپید. از بافت غذا میفهمیدم غذا خوشمزه است یا نه. خیلی مسخره است البته به نظرم... قهوه رو آسیاب کردی، دم کردی... فقط حس میکنی گرمه. انگار داری آبجوش میخوری. بعد کرونا فکر کردم مرگ چقدر برامون بی ارزش شده.. هر چقدر جلو تر میریم بی ارزش و بی ارزش تر میشه. انگار دیگه هیچی اون ابهت قبل رو نداره. یبار شمردم تمام صحنه هایی که از بچگی اتفاق افتاده بود. اون 40 شبی که میرفتم بیمارستان آمپول میزدم هر شب تو 5 سالگی...یا عمل بعدش... افتادن از طبقه اول خونه زنبق مون. دوباره مریضی 11 سالگیم. زمین خوردن با دوچرخه وبلک اوت بعدش. دیواره اسون و ...

