Saturday, September 10, 2016


. بدون هیچ دلیل و منطقی امشب از این نقطه سر در آوردم
اثرات بی خوابی است. یا بهتر بگویم دلش نمی خواهد بخوابد. مثل موتور ماشینی که کیلومتر ها حرکت کرده و نمی شود یک ضرب خاموشش کرد. باید صبر کرد، آرام آرام خنک شود. تا خاموش شود. شاید هم تغییری کرده و باید منتظر شد. ولی نشانه هایش عمیق و واضح است. مثل عمل جراحی که دوره نقاحت می خواهد. تا خوب شود و مثل قبل کار کند. ولی انگار این سری جراحیش مفصل بوده.مثل زمانی که رابط بین دو نیمکره  مغز قطع شده باشد و به جایش چندین انشعاب دیگر کار گذاشته باشند.  خیلی از خاطرات که نه چندان دور هم نیستند، محو شده و در عوض آدم هایی که سالیان زیادی است که از دیدنشان می گذرد پر رنگ شده اند. نه تنها پر رنگ شده اند بلکه منتظر بوده اند تا دراین زمان وارد شوند. شاید هم اثرات تغییر فصل باشد. سرما برای موتور های داغ بهترین نعمت است. البته گرمای تابستان هم لطف خودش را دارد. شاید با این گرمای مضاعف سلول های مغزمان را دناتوره می کند و باعث فراموشی خاطرات نه چندان دور می شود. ولی سرما و خنکی بهانه ایست برای جمع شدن دوباره برف پرستان. دنیای بالای چهار هزار متر....در هوای رقیق.