Tuesday, February 23, 2021

ناک ..ناک..ناکینگ آن هِون دُر

این برای صدمین یا هزارمین بار است که این پست رو می نویسم و پاک می کنم. هر بار با آغازش به جایی میرسم که پیش خودم میگم نه...نشد. 
چند وقتیه که نمیدونم چه بلایی سرم اومده. ولی میدونم هیچی دیگه درست کار نمیکنه. نه حس...نه عقل...نه جسم. اوایل مینوشتم که چه اتفاق هایی افتاده....چه ها گذشته. ولی بعد از مدتی برآیند همه اینها آخر سر کار خودش رو کرد. بی حسی...بی حسی...بی حسی...
همیشه یادمه وقتی به همچین بن بست هایی که تو زندگی می خوردم یه کاری می کردم که این مُد تغییر می کرد. ولی این سری موتور سوخت. به کل سوخت.  حتی ظاهر به افسرده بودن هم خودش کار سختیه. که این هم از حوصله خارجه. قدیما یا کوه میرفتم یا دوچرخه یا سنگنوردی .... یا هیچ کدوم ..دیدن یه دوست، همه اینها باعث می شد اون حال عوض بشه و بگم ایول برم دنبال باقیش. ولی الان همه چی صفر شده. از معنی، از حرکت، از حس...  کرونا که گرفته بودم هم همین طوری بود. دنیای رنگی بدون بو و مزه. من بهش میگفتم دنیای رنگی سیاه سپید. از بافت غذا میفهمیدم غذا خوشمزه است یا نه. خیلی مسخره است البته به نظرم... قهوه رو آسیاب کردی، دم کردی... فقط حس میکنی گرمه. انگار داری آبجوش میخوری. بعد کرونا فکر کردم مرگ چقدر برامون بی ارزش شده.. هر چقدر جلو تر میریم بی ارزش و بی ارزش تر میشه. انگار دیگه هیچی اون ابهت قبل رو نداره. یبار شمردم تمام صحنه هایی که از بچگی اتفاق افتاده بود. اون 40 شبی که میرفتم بیمارستان آمپول میزدم هر شب تو 5 سالگی...یا عمل بعدش... افتادن از طبقه اول خونه زنبق مون. دوباره مریضی 11 سالگیم. زمین خوردن با دوچرخه وبلک اوت بعدش. دیواره اسون و ... 






Tuesday, July 21, 2020

طلوع

ای سپیدی بلند سر صبح
بر من بیافروز آن تالالو تابانت را
.آنگاه که نور، دل شب را را پاره می کند.

Saturday, July 11, 2020

اسطوره ای به نام " ساعت چنده"

"ساعت چنده" روح سرگردان محله ما بود. همه "ساعت چنده" رو می دیدند ولی هیچ کس نه اسمی از اون می دونست نه نشونی، محل کاری، بچه ای یا زنی...
در چهار فصل سال با یک دست کت و شلوار و همیشه تمیز و مرتب در کوچه، خیابان، وسط شهر، دیده می شد. با هیچ احد و ناسی هم حرف نمی زد. خیلی وقت ها که ما از مدرسه تعطیل می شدیم، می دیدیم " ساعت چنده" در حال رفتن به سمت بامه. بچه ها بلند داد می زدند، ساااااعت چنننده؟ و اون موقع بود که کیفش رو میذاشت زمین و بزرگترین سنگی که میتونست بر میداشت و سمت هر کسی که داد زده بود می دوید و سنگ و کلوخ و یا هر چی که دم دستش بود رو پرت می کرد. اگر خوش شانس بود فرار می کرد وگرنه اگر گیر " ساعت چنده" میوفتاد، با یه کتک مفصل از خجالتش در میومد. انصافا یکی از صحنه های ترسناک و پر آدرنالین اون دوران همین حرکت " ساعت چنده" بود. برای همین ما بهش می گفتیم " ساعت چنده" . بزرگتر هم که شدیم فرقی نمی کرد. یادمه یه سری یکی از بچه ها از پشت فرمون داد زد، سااااعت چنننده؟  اونم نا مردی نکرد و یه کلوخ گنده برداشت و پرت کرد سمت شیشه عقب ماشینش. ولی شانس آورد که کلوخ باز شد و ترکید و شیشه چیزی نشد. ساعت چنده آلونکی داشت پایین بام، وسط دره. یه اتاقک خیلی کوچیک 0.5 در 2 متر. بعضی شب ها میومد و اونجا میموند. بچه ها به آلونکش سر زده بودند و می گفتند  یه چراغ نفتی کوچیک و یکمی سیب زمینی پیاز و یه مقدار کتاب داشت. عجیب ترین قسمت این آدم این بود که با برف های سنگینی که میومد چجوری اونجا با 1 متر برف و تو اون سرما زمستون اونجا میموند. البته دائم تو اون آلونک  زندگی نمی کرد. بعضی شب ها می دیدم راه خاکی بام که ما بهش میگیم جلجتا، میرفت بالا سمت آلونکش. تا اینکه یه روز اومدن راه بام رو لودر انداختن و جاده رو باز کردن و خونه " ساعت چنده" رفت زیر خرواری خاک. دیگه خیلی به ندرت می دیدیمش. من چند بار پشت شیشه اتوبوس سمت راه آهن دیدمش.
 این هم تنها عکس موجود از " ساعت چنده" است که یکی از دوستانم روزبه شهرستانی ازش گرفته.
@roozshah

Saturday, September 10, 2016


. بدون هیچ دلیل و منطقی امشب از این نقطه سر در آوردم
اثرات بی خوابی است. یا بهتر بگویم دلش نمی خواهد بخوابد. مثل موتور ماشینی که کیلومتر ها حرکت کرده و نمی شود یک ضرب خاموشش کرد. باید صبر کرد، آرام آرام خنک شود. تا خاموش شود. شاید هم تغییری کرده و باید منتظر شد. ولی نشانه هایش عمیق و واضح است. مثل عمل جراحی که دوره نقاحت می خواهد. تا خوب شود و مثل قبل کار کند. ولی انگار این سری جراحیش مفصل بوده.مثل زمانی که رابط بین دو نیمکره  مغز قطع شده باشد و به جایش چندین انشعاب دیگر کار گذاشته باشند.  خیلی از خاطرات که نه چندان دور هم نیستند، محو شده و در عوض آدم هایی که سالیان زیادی است که از دیدنشان می گذرد پر رنگ شده اند. نه تنها پر رنگ شده اند بلکه منتظر بوده اند تا دراین زمان وارد شوند. شاید هم اثرات تغییر فصل باشد. سرما برای موتور های داغ بهترین نعمت است. البته گرمای تابستان هم لطف خودش را دارد. شاید با این گرمای مضاعف سلول های مغزمان را دناتوره می کند و باعث فراموشی خاطرات نه چندان دور می شود. ولی سرما و خنکی بهانه ایست برای جمع شدن دوباره برف پرستان. دنیای بالای چهار هزار متر....در هوای رقیق.
  

Friday, January 16, 2015

Sunday, December 21, 2014

Monday, December 15, 2014

"میم" هرگز باز نمی گردد .



امروز شوهر خانوم "میم" به شرکت ما آمد. برافروخته و خشمگین وارد شرکت شد . به دنبال مدیر عامل شرکت می گشت که طبق معمول نبود. بعد از آنجا که دم دستش کسی به جز آبدارچی بدبخت شرکت نبود سیلی به صورت بدبخت زد و شروع به داد بیداد کرد : که زن من بدون اجازه سر کار میرفته ، شما ها با زن من رابطه داشتین. من شکایت می کنم . من تو دهن .... خلاصه به زور شوهر خانم میم را به اتاق پسر عمویم بردیم .بعد از خوردن کلی آب و قند بغضش ترکید و لب باز کرد و گفت . بعد از به دنیا آمدن بچه، فیل خانم میم یاد هندوستان می کند و با رفیق درجه 1 آقای شوهر روی هم میریزند . و آقای شوهر مانده با یک بچه... شوهر خانم میم می گفت چند وقت بعد از دوران بارداری خانم میم متوجه رفتار های مشکوک او شده و با پیگیری  فهمیده است که نزدیک ترین دوستش با زنش رابطه دارد . طفلی اعصابی برایش باقی نمانده بود . کل دنیا در عرض چند ثانیه بر رویش سقوط کرده بود . می گفت که خانم میم بعد از به دنیا آمدن بچه دچار افسردگی شده بود . به درخواست پزشک ، آقای میم آخر هفته ها دوستان و آشنایانشان را دعوت می کردند تا شاید افسردگی خانم میم تغییری کند . ظاهراً درمان دکتر  اثر می کند و خانم میم عاشق رفیق قدیمی آقای شوهر می شود .

پیوست 1 :  چند وقتی بود که خانم میم به شرکت ما نمی آمد و ما کلی از ندیدنش خوشحال بودیم.
پیوست 2 : هر کاری کردم نتوانستم با خودم کنار بیایم دیتا  خانم میم را به آقای شوهر تحویل دهم.
چهارصد و پنجاه گیگ بلو ری نا قابل

خانم " م"

ﺧﺎﻧﻢ "م" ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﺬﺭاﻧﺪﻥ ﺩﻭﺭاﻥ ﺑﺎﺭﺩاﺭﻱ و ﺯاﻳﻤﺎﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﺎ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ.اﺯ ﺁﻧﺠﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﺵ ﺭﻭ و ﺑﺎ اﺧﻼﻕ اﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﻓﺘﺮ اﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ 6 ﻣﺎﻳﻠﻲ اﺯ اﻭ ﻓﺮاﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ . اﻟﺒﺘﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻢ "م" اﻋﺘﻘﺎﺩﻱ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﻧﺪاﺭﺩ.ﺳﺮﺗﺎﻥ ﺭا ﺩﺭﺩ ﻧﻴﺎﻭﺭﻡ, اﻣﺮﻭﺯ ﺧﺎﻧﻢ "م" ﺭا ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻣﻴﺰﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻳﺪﻥ ﻓﻴﻠﻢ ﻫﺎﻱ ﭘﻮﺭﻧﻮ ﺩﻳﺪﻡ.ﻣﻴﺰ ﺳﺮﻭﺭ ﭘﺸﺖ ﻣﻴﺰ ﺧﺎﻧﻢ "م" ﻗﺮاﺭ ﺩاﺭﺩ و اﺯ ﻟﻂﻒ ﺩﺭ ﺷﻴﺸﻪ اﻱ ﺁﻥ و ﺭﻓﻠﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺳﺨﺘﻲ ﻛﺎﺭ ﺧﺎﻧﻢ "م" ﺷﺪﻡ. ﻃﻔﻠﻲ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﺰ ﻛﺎﺭﺵ ﺭا ﺑﺎ ﻣﻴﺰ ﻛﺎﺭ ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺖ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﺪ, و ﻣﻦ ﺑﺮاﻳﻢ ﺟﺎﻱ ﺳﻮاﻝ ﺑﻮﺩ, ﻛﻪ ﭼﺮا? و اﻭ ﺟﻮاﺏ ﻣﻴﺪاﺩ ﺑﺮاﻱ ﮔﺮﻣﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩ و اﻳﻨﻜﻪ ﺑﺎﺩ ﻛﻮﻟﺮ ﺑﻪ اﻭ ﻧﻤﻴﺮﺳﺪ.اﻟﺒﺘﻪ ﻣﻴﺰ ﻛﺎﺭﻱ ﻣﻦ ﻫﻢ اﺯ ﻟﺤﺎﻅ اﺳﺘﺮاﺗﮋﻳﻚ ﺟﺎﻱ ﻣﻨﺎﺳﺒﻲ اﺳﺖ , ﭼﻮﻥ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ اﺷﺮاﻑ ﻧﺪاﺭﺩ. ﺧﻼﺻﻪ ﺗﺎ ﺻﺪاﻱ ﻛﻤﻲ ﻣﻲ ﺁﻣﺪ ﻳﺎ ﻛﺴﻲ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪ ﺧﺎﻧﻢ "م" ﺳﺮﻳﻊ ﻓﻴﻠم ﺭا ﻣﻴﻨﻴﻤﺎﻳﺰ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ.

ﭘﻴﻮﺳﺖ : اﺯ ﺳﺮﻭﺭ ﻧﻴﻢ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﻫﺎﺭﺩ ﺧﺎﻧﻢ "م" اﻧﺪاﺧﺘﻢ. 438 ﮔﻴﺎﮔﺎﺑﺎﻳﺖ ﺁﺭﺷﻴﻮ ﻧﺎﻗﺎﺑﻞ!
شهریور 93